نهج البلاغه

 

ان شا الله از عید غدیر تا اطلاع ثانوی، هر هفته یکی از حکمت های کوتاه نهج البلاغه، به زبان عامیانه در این صفحه خدمت شما عزیزان ارسال میگردد، بصورت صوتی و مکتوب، به قلم علی پ. (مدیر فنی)

بین من و خدا

11) حکمت 89
  • مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ؛ هرکی اصلاح کنه، چیزیکه بین خودش و خداشه،
    أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ؛ خدا اصلاح میکنه، چیزیکه بین خودش و مردمه.

    وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ؛ و هرکی اصلاح کنه امور آخرتشو،
    أَصْلَحَ اللَّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْيَاهُ؛ خدا اصلاح میکنه واسش امور دنیاشو.

    وَ مَنْ كَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَاعِظ؛ و هرکی یه واعظ درونی داشته باشه،
    كَانَ عَلَيْهِ مِنَ اللَّهِ حَافِظٌ؛ همون از طرف خدا محافظشه.

    همه ما روزانه بارها، چه آزاد باشیم چه وسط کارها، دائما تو ذهنمون با خودمون حرف میزنیم. اما این محاورۀ ذهنی، صحبت درونی، بین من و کیه؟ شنوندش که منم، گویندش کیه؟ آیا گوینده مغز خودمه، که یه چیزی الان محاسبه کرده داره بهم میگه؟ ذهن خودمه، که یه اطلاعاتی قبلا ذخیره کرده داره مرور میکنه؟ یا اصلا منبعش بیرون منه، یه حضور و موجود مثبتیه که میخواد راه نشونم بده؟ یا برعکس، یه حضور و موجود منفیه، که میخواد چاه نشونم بده!؟ خب از کجا باید بفهمم.

    این حکمت میگه اون صدایی مثبته، محافظته، که داره بهت پند میده، واعظته. اگه حال کسیو گرفتی، صدای درونت گفت خوب کردی، حقش بود. اگه کم کاری کردی، صدای درونت گفت از سرشم زیاده، ببین بقیه همینم نمیکنن. اینا مُهر تائیده به کارِت، به نفست! موعظه نیست، پندی نداره. پس منبعش چه درونی چه بیرونی، منفیه. اگه خواستی حال کسیو بگیری، صدای درونت گفت از کجا میدونی تو چه شرایطیه، حقش چیه؟ خودتو کنترل کن. اگه میخواستی کم کاری کنی، صدای درونت گفت اگه اون کارتو نمیبینه، خدا که میبینه؛ مگه نه رزقت دست خداست، کارتو نزن به حساب بنده هاش. این صداها، دیگه مُهر تائید نیست! انتقاده، پیشنهاده. صدای واعظته، در نقش حافظته.

    صدای واعظ، ندای وجدان، وقتی داری تند میری، انتقاد میکنه، پیشنهاد ترمز میده. وقتی داری کُند میری، انتقاد میکنه، پیشنهاد گاز میده! یعنی در هر حال، یه چیزی بهت میگه که داری خلافشو عمل میکنی. یه کاری ازت میخواد، که برات سخته، باید خودتو به انجامش وادار کنی. وقتایی که کارتو درست انجام میدی، خبری ازش نیست، نیازی به واعظ نداری. بالغی، بچه نیستی نیاز باشه یکی بیاد بهت بگه آفرین، ادامه بده! فقط وقتایی که داری اشتباه میکنی، واعظت میاد وسط، تا خدا حافظت باشه. اونوقت اگه بالغ بودی، گوش میدی؛ اگه کودک بودی، جبهه میگیری.

    تو داستان آدم، ابتدای خلقت، وقتی کاریو کردن که نباید: وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا، خدا نداشون داد؛ صدای وجدانشون بلند شد، یه چیزی تو ذهنشون، ته دلشون، تو سرشون شنیدن. حالا از کجا معلوم منبع اون صدا، مثبت بود یا منفی؟ أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَن تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ، مگه من نهیتون نکردم از این شجره، نگفتم اینکارو نکنین؟ (7:22). انتقاد کرد، نگفت آفرین که انجامش دادین! پس واعظ بود، میخواست حفظشون کنه، از یه منبع مثبت بود.

    الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ، شیطانم وعده میده، یکی از صداهای ذهنی ماست در طول زندگی. میگه تا کی میخوای فقیر باشی؟ آدم خوبه باشی، ولی دستت تنگ باشه؟! تو هم یکی باش مثل بقیه! وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاءِ، امرتون میکنه به هر فحشایی، هر کار زشتی. تو به هدفت برس، به هر قیمتی! (2:268). پس نه آدم به هر قیمتی باید آخرتشو بفروشه، نه قراره تو دنیا هرکی دنبال آخرت بود فقیر باشه! مگه پیغمبر ما، امامای ما، فقیر بودن؟! مهم راضی نشدن به فروش آخرته، به قیمت دنیا (9:38).

    مثلا دربارۀ ابراهیم میگه آتَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً، تو دنیا بهش حسنه دادیم، زندگیش حُسن زیادی داشت، بد نبود؛ ولی قطعا آخرتش از دنیاش به مراتب بهتره (16:122). چون ابراهیم شَاكِرًا لِّأَنْعُمِهِ (16:121) شاکر همۀ نعمتاش بود، از هر چیزی که داشت بهترین استفاده رو کرد، بهترین نمره رو گرفت.

    پس ما نیومدیم تو دنیا جا خوش کنیم، یا حسابمونو با آدما صاف کنیم. هدف، اصلاح بقیه به دست ما نیست؛ اصلاح ماست به دست بقیه. از هرجا میلنگیم، یه آدمی میشه سنگ جلو پامون. شرایطمون سخت میشه، تا بفهمیم نقطه ضعفمون چیه. چه بسا تا امتحان مونو پاس کنیم، خدا يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ الَّذِينَ عَادَيْتُم مِّنْهُم مَّوَدَّةً، بین ما و اونیکه باهاش دشمنی و عداوت داریم، دوستی و مودّت ایجاد کنه. مشکل ما با خودمون که حل بشه، با بقیه هم حل بشه؛ وَاللَّهُ قَدِيرٌ، چون خدا همه چیزش رو قدر و اندازست، قدرت انجام هر کاریو داره؛ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ و خدا غفوره، به دل نمیگیره؛ رحیمه، در رحمتش بازه (60:7).

قیمت آدم

10) حکمت 81
  • قِيمَةُ كُلِّ امْرِئٍ
    قیمت هر آدمی

    مَا يُحْسِنُهُ
    به حُسنیه که داره

    حُسن ما چیه؟ به تخصصی که داریم. یعنی ارزش هر کدوم ما، بسته به اون کاریه که خوب بلدیم، قشنگ انجامش میدیم. تجربشو داریم، استادشیم. مثلا یکی دکتر ماهریه، معلم خوبیه، شاگرد زرنگیه، مدیر قهّاریه، کارمند نمونه ایه، کاسب حرفه ایه، زن زندگیه، مرد کاریه؛ خلاصه منظور هر آدمیه که یه حُسنی داره، که یه سر و گردن از بقیه بالاتره.

    إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا، قطعا اونایی که اهل ایمانن؛ خودشون به امنیت درونی رسیدن، به اطرافیا هم حس امنیت میدن؛ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ، و یه عمل اصلاحی انجام میدن، یه تخصص کاربردی دارن؛ إِنَّا لَا نُضِيعُ، ما که ضایع نمیکنیم؛ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا، اجر اونیو که به نحو احسن عمل میکنه، از جون و دلش مایه میزاره؛ کارش معمولی نیست، خاصه تکه (18:30).

    یه مکانیک خوب، تو تخصص خودش با سالها تجربه به امنیت رسیده. حُسنش چیه؟ مشکل ماشینو درست تشخیص میده، منصفانه تعمیر میکنه. ماشینتو بدی دستش، امنیت خاطر داری. خیالت راحته، چون مکانیکت مومنه! قیمت این آدم، به حُسن انجام کارشه. هر کدوم ما، یه لیستی از این آدمای مومن و قیمتی واسه خودمون جمع کردیم که میدونیم حُسن هرکدوم، تو چه تخصصیه.

    قیمت آدم به بزرگی کارش نیست، که مدیره دکتره خلبانه فضانورده! قیمت آدم به کیفیت کارشه، که چی بارشه. خانم خونه داری؟ بهترین باش تو فامیلت. کارمندی؟ بهترین باش تو شرکتت. مغازه داری؟ بهترین باشه تو محلت. اگه حُسنی که تو داری، قیمتش بیشتر از چیزیه که در ازاش میگیری، برات مهم نباشه. چون هم قیمتت، هم رزقت، فقط دست خداست.

    کافیه هر روز، کاری کنی که یه قدم قیمتت بره بالاتر. هر نقشی داری، معمولی بازیش نکنی. بهترین باشی، خاص باشی. که وقتی اسم تو میاد، آدما تخصصت یادشون بیاد. راستی الان قیمتت چنده، هنرت چیه؟ چقدر متفاوتی، چقدر مثل بقیه؟ معمولی بودن هنر نیست، سخت کار کردنه که هنره. صاحب این عاجله (الْعَاجِلَةَ - 75:20)، دنیای پُرشتاب و عجله، دنبال اوناییه که يُسَارِعُونَ، سرعت میگرن؛ فِي الْخَيْرَاتِ، تو هر کار خیری، تو هر تخصص خوبی؛ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ، و اونا واسش مسابقه میدن، هر روز از دیروزشون سبقت میگیرن (23:61).

    پس کافیه هر نقشی داری، هر روز یکم بهتر بازیش کنی. تلاشتو بیشتر کنی، خلاقیت به خرج بدی. یادت نره اونیکه 10 برابر تو نتیجه گرفته، 10 برابر تو کار نمیکنه. اونم مثل تو، شبانه روزش 24 ساعته! اما یه تخصصی داره، که قیمتش از تو بیشتره. نقطه حُسن اونو ببین، نقطه ضعف خودتو بگو.

    قانون 20 به 80 میگه: تو هر کاری، 20 درصد آدما، 80 درصد نتیجه میگیرن؛ 80 درصد بقیه، 20 درصد. طبق این قانون، مثلا تو محلۀ ما، اگه 10 تا سوپر مارکت داشته باشیم، 80 درصد مردم فقط از 2 تاش خرید میکنن، که بهتره؛ 20 درصد باقی محل، از اون 8 تا سوپر باقیمونده خرید میکنن، که معمولیه. درنتیجه سود اون 2 تا سوپری خاص، معادل کل سود اون 8 تا سوپری دیگست. یه بار دیگه این فرمولو واسه خودت آهسته مرور کن، تا کامل درکش کنی.

    و اما خلاصۀ این حکمت؛ میخوای کیفیت زندگیت بهتر شه؟ قیمت خودتو ببر بالاتر. میخوای قیمتت بره بالاتر؟ تخصص خودتو ببر بالاتر؛ سعی کن تو کار خودت، هر روز بهتر بشی. با خودت مسابقه بده، تو هر نقشی هستی جزو 20 درصد برتر بشی.

رمز موفقیت

9) حکمت 101
  • لَا يَسْتَقِيمُ قَضَاءُ الْحَوَائِجِ
    حاجتت مستقیم قضا نمیشه، صاف نمیرسی به هدفت،

    إِلَّا بِثَلَاثٍ
    مگه به سه شرط:

    بِاسْتِصْغَارِهَا لِتَعْظُمَ
    با صغیر شمردنش، تا وقتی عظیم بشه.

    وَ بِاسْتِكْتَامِهَا لِتَظْهَرَ
    و با پوشوندنش، تا وقتی ظاهر بشه.

    وَ بِتَعْجِيلِهَا لِتَهْنُؤَ
    و با تعجیل کردن دَرِش، تا شیرین بشه.

    خب رمز موفقیت چی بود؟

    اول؛ هر هدفی داری، هر نهالی میکاری، قبل از اینکه ثمر بده، بیخودی واسه خودت گُندَش نکن!

    وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا (18:23)، هیچوقت نگو من در آینده قطعا این کارو میکنم، بالاخره انجامش میدم؛ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ (18:24)، مگه مشیت خدا رو در نظر بگیری! شاید همه تلاشتو هم کردی، نشد؛ أَمْ لِلْإِنسَانِ مَا تَمَنَّىٰ (53:24)، آیا انسان فکر کرده هرچیو دلش خواست، تمنا کرد، واسش تلاش کرد، باید بهش برسه؟ فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَالْأُولَىٰ (53:25)، پس تکلیف آخرت و دنیا که دست خداست، چی میشه!؟ مثل ماجرای اون باغ دارا (68:17) که حسابی به درختاشون رسیدن، یقین داشتن قطعا در آینده ثمرۀ باغمونو می چینیم؛ فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ، بیدار شدن دیدن همۀ محصولشون به باد رفته (68:20).

    پس نه اینکه تلاش نکنی، بی هدف باشی. نباید هیچوقت هدفیو انقدررر واسه خودت بزرگ کنی، که اگه نشد انگار دنیات به آخر رسیده! هدف گذاری کن، برنامه ریزی کن، دعا کن، تلاش کن. اما نهایتا این هدف نشد، یه هدف دیگه.

    دوم؛ تا نهالت هنوز ثمر نداده، حاصلش عینا به چشم نیومده، پیش خودت مخفی نگهش دار، جارش نزن جلو بقیه!

    وقتی خدا به مریم گفت قراره بچه دار بشی، اصلا شرایطشو نداشت (3:47)! مثل وقتایی که به دلمون میافته قراره سلامتیم برگرده، با اینکه هنوز مریضم. قراره وضع مالیم خوب بشه، با اینکه کاملا بدهکارم. قراره خونه دار بشم، با اینکه تو اجارمم موندم. قراره ازدواج کنم، با اینکه شرایطش رو ندارم. یه چیزی به دلم میافته، که با عقلم جور در نمیاد. اگه فوری به بقیه بگم، کل اون انرژیِ متراکم، با کلامم پراکنده میشه.

    مگه میشه چیزیو به دیگران ثابت کنی، که خودتم هنوز بهش یقین نداری؟ مخفی کردن واسه این نیست مرموز باشی، چشم نخوری! واسه اینه اون هدفی که شک داری، برات عجیبه که بشه، با کلام گفتن و جواب شنیدن از بقیه، برات عادی نشه.

    و سوم؛ با عجله شروع کن، سعی و تلاشتو کامل انجام بده؛ که اگه قسمتت بود و شد، برات شیرین بشه!

    لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ، انسان چیزی نداره، جز سعی و تلاشش (53:39). هرکی تلاشی کرد، ضمانتی نیست به هدفش برسه؛ ولی أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَىٰ، قطعا این سعیش، به زودی مشاهده میشه (53:40). یعنی اگه تلاشت تو یه مسیر جواب نداد، تو مسیر بعدیش یا بعدتریش، بالاخره یه جایی جواب میگیری؛ و اونجاست که حاصل همۀ تلاشای قبلیتو، کامل میگیری؛ ثُمَّ يُجْزَاهُ الْجَزَاءَ الْأَوْفَىٰ (53:41)

    پس وقتی به دلت افتاد رفتن تو یه مسیر موقشه، دیگه دست دست کردن جایز نیست، باید عجله کنی! حتی اگه برات سخته، جدیده. مثل مادری که وقت زایمانشه، دیگه دست دست کردن جایز نیست، باید عجله کنه! میدونه با اون سختی که میکشه، یه نوزاد شیرین تو آغوششه.

قدرت کلام

8) حکمت 381
  • الْكـَلاَمُ فِي وَثَاقِكَ، افسار کلام دست توه؛ مَا لَـمْ تَتَكَلَّمْ بِهِ، تا وقتی نگفتیش، به کلامت نیومده
    فَإِذَا تَكَـلَّمْتَ بِهِ، اما وقتی به کلامت اومد، گفتیش؛ صِرْتَ فی وَثَاقِهِ، افسار تو میافته دست کلامت
    فَاخْزُنْ لِسَانَكَ، پس جمع کن زبونتو؛ كَمَا تَخْزُنُ ذَهَبَكَ وَ وَرِقَكَ، همونطور که جمع میکنی سرمایتو، پولتو
    فَرُبَّ كَلِمَة، چه بسا کلمه ای؛ سَلَبَتْ نِعْمَةً، سلب کنه نعمتی؛ وَ جَلَبَتْ نِقْمَةً، و جذب کنه نکبتی، مشکلی

    پس صحبت از قدرت کلماته؛ فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ، معرفی عملکرد سیستم ربّه؛ که از ابتدای خلقت آدم، کلمات رو مبنا قرار داد واسه تغییرات تو عالم (2:37). میگه چه بسا ناخواسته کلمه ای بگی، دعایی کنی، که نه تنها واست خیر نشه، برات شرّ بشه! وَيَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ، چه بسا آدم شرّ رو دعوت کنه با دعاش، دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ، با اینکه ظاهرا دعاش خیره (17:11).

    وقتی زلیخا، با درخواستش یوسفو تحت فشار گذاشت، گفت: رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ، خدایا زندان واسم محبوب تره، از این کاری که بهش دعوتم میکنن (12:33)! با چنان شدّتی اون کلماتو گفت، که موج دعاش، نقش زندان ذهنش رو، نقاشی کرد تو سرنوشتش.

    یا وقتی برادرای یوسف، با درخواستشون یعقوبو تحت فشار گذاشتن، گفت: أَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ، میترسم یوسفو بردین ازش غافل بشین، گرگ بخورتش (12:13). چنان تصویری با کلامش رقم زد، که پسراش رفتن با همون داستان برگشتن. یا بعدترش، وقتی میخواست بچه هاشو بفرسته مصر، گفت با همدیگه از یه در نرید، از درای مختلف وارد بشین؛ وَمَا أُغْنِي عَنكُم مِّنَ اللَّهِ مِن شَيْءٍ، هرچند این راهکارم تا خدا نخواد هیچ کمکی بهتون نمیکنه (12:67). کلامش محقق شد، راهکارش هیچ کمکی بهشون نکرد، گیر افتادن.

    اما یوسف، وقتی تحت فشار بود میتونست بگه خدایا من رابطۀ عاشقانه با همسر آیندۀ خودم میخوام، با خیال راحت؛ یا یعقوب، بگه خدایا ازت میخوام یوسفم با خوبی و خوشی بره، به صحت و سلامت برگرده. یا بعدترش، بگه خدایا بچه هام از در امنیت در پناه حمایت خودت برن مصر، با دست پُرم برگردن. هر دعای خوبی، هر کلمات مثبتی. چیزایی که میخوان، نه نمیخوان!

    اما اینکه میگه همونطور که پولتو جمع میکنی، زبونتو جمع کن؛ یعنی کلامتو الکی خرج هر دعایی نکن، همونطور که پولتو الکی خرج هر خریدی نمیکنی. وقتی میگی خدایا من فلان چیزو نمیخوام، دقیقا همون گیرت میاد! چرا؟ چون سیستم ربّ، کار به فعل مثبت و منفی جملت نداره، کار به تصویر دعا و شدّت کلمات داره.

    میخوای ازدواج کنی؟ نگو خدایا من فلانی رو دوست دارم، همینو میخوام. شاید با این دعات، دست و بال خدا رو واسه کمک به خودت ببندی. بگو خدایا من خصوصیات فلانی رو دوست دارم، همین خصوصیاتو میخوام. زومت رو علت خواستت باشه، نه خود خواستت. فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ، پس وقتی عزمتو کردی که کیو چرا میخوای، اونوقت توکل کن که خدا کیو کِی چطور بزاره سر رات (3:159).

    دستت تنگه؟ نگو خدایا نزار دستم جلو کَس و ناکَس دراز شه. با این دعات، کسری پول رقم میزنی. مریض شدی؟ نگو خدایا نزار پام به دوا و دکتر باز شه. با این دعات، به بیماریت شدت میدی. دعوات شده؟ نگو خدایا شرّشو از سر زندگیم کم کن، این یه آدمیه که سه نقطه...! با این دعات، حضورشو تو زندگیت پُر رنگ تر میکنی، سه نقطه هاشو بیشتر میکنی.

    خلاصه وقتی تحت فشاری، یا اصلا دعا نکن، یا اگه دعایی کردی مواظب تک تک کلماتش باش. هیچوقت نگو چیو نمیخوای، فقط بگو چیو میخوای. نگو خواستت دقیقا چیه، بگو هدفت از خواستت چیه. در آخر به عنوان تمرین، شما الان واقعا چه خواسته ای تو زندگیت داری؟ تو دو جمله بیانش کن، دعاتو کلمه به کلمه بنویس. ببین اونی که نوشتی، با این حکمتی که خوندی، آیا میخونه؟

معلم خود

7) حکمت 73
  • مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ، اونیکه منصوب کرده خودشو؛ لِلنَّاسِ إِمَاماً، واسه مردم به عنوان یه امام، یه الگو؛ فَلْيَبْدَأْ بِتَعْلِيمِ نَفْسِهِ، پس باید اول از تعلیم خودش شروع کنه؛ قَبْلَ تَعْلِيمِ غَيْرِهِ، قبل تعلیم به دیگران.

    وَ لْيَكُنْ تَأْدِيبُهُ بِسِيرَتِهِ، و تعلیم آداب و اصول تو عملش، تو سیرتش باشه؛ قَبْلَ تَأْدِيبِهِ بِلِسَانِهِ، قبل تعلیم با کلامش، به زبانش.

    وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ، و اونیکه معلم خودشه، وَ مُؤَدِّبُهَا، و خودشو ادب میکنه؛ أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ، مُحق تره به تجلیل و احترام؛ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ، از اونیکه معلم مردمه؛ وَ مُؤَدِّبِهِمْ، و بقیه رو ادب میکنه، آداب زندگی یادشون میده.

    مشابهش تو قرآن میگه أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ، آیا شما ایراد بقیو رو خوب می بینی، بهشون امر میکنی چکار کنن، چکار نکنن؛ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ، ولی خودتو یادت میره؟ ایراد خودتو نمی بینی؟! (2:44)

    چشمای آدم جوری تو صورتش تعبیه شده که همش بیرون خودشو میبینه، بقیه رو نگاه میکنه. عملکرد اطرافیا، مشکل زندگی اونا. واسه همینه هرکدوم ما، یه آینۀ هوشمندیم، که برخلاف آینه های شیشه ای که فقط ظاهر ما رو نشونمون میدن، ظاهر و باطن و عیب و ایراد اطرافیا رو بهشون نشون میدیم. اما سر سجده، وقتی برخلاف همیشه که سر به هواییم، سرمون پیش بالاسری رو زمینه، زاویۀ نگاهمون موقتا میافته به خودمون، بجای نگاه کردن به دیگرون.

    اینکه میگه یه امام، یه الگو، تَأْدِيبُهُ بِسِيرَتِهِ، ادب کردنش باید تو سیرتش باشه؛ یعنی قبل از همه، تعلیماتش باید خودشو تکون بده، متحول کنه. خدا میگه اگه تعلیم قرآن یه قدرت جادوئی توش بود که سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبَالُ، باهاش کوه ها تکون میخورد، سِیر میکرد؛ زمین تکه میشد، با عالم اموات باهاش صحبت میشد؛ بازم مردم از کنارش رد میشدن، بهش عمل نمیکردن. یعنی مهم نیست چقدر معلم خوبی باشی، چه تعالیمی بدی؛ هرچقدر هم خوب بتونی ریشۀ مشکل اطرافیاتو ببینی، الزاما قرار نیست پیرو تلاشت تغییری تو اونا ببینی. أَفَلَمْ يَيْأَسِ الَّذِينَ آمَنُوا، آیا مومنین هنوز مایوس نشدن، أَن لَّوْ يَشَاءُ اللَّهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمِيعًا، که اگه خدا میخواست، خودش همۀ بنده هاشو هدایت میکرد جمیعا، بدون نیاز به تذکر من و شما! (13:31)

    إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ، تو که نمیتونی هر کیو دوس داشتی، با نشون دادن ریشۀ مشکلش هدایت کنی؛ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي، ولیکن این خداست که هدایت میکنه، مَن يَشَاءُ، هرکیو مشیت بدونه، صلاح دیدش باشه (28:56). پس هدف از تعلیم هر چیزی توسط ما به دیگران، در نهایت هدایت خود ماست به مرور زمان. همونطور که بیشترین کسی که متحول شد با تعلیم دادن قرآن، خود پیغمبر بود، تا دیگران.

حسابگری

6) حکمت 140
  • مَا عَالَ
    فقیر نمیشه، تنگدست نمیشه

    مَنِ اقْتَصَدَ
    اونیکه مقتصده، حسابگره

    اولین آیۀ تو قرآن که در خصوص اقتصاده، 66 مائدست، سفرۀ آسمونی. انگار خدا از آسمون جلو پامون زمینشو پهن کرده، تا هرکی قدر وُسع خودش بتونه دستی تو سفرۀ عالم بیاره، لقمۀ رزقی برداره. میگه اگه اهل ایمان، اهل عمل به اصول باشن: لَأَكَلُوا مِن فَوْقِهِمْ، هم از بالا سرشون، وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِم، و هم از زیر پاشون لقمه میخورن، رزق میگیرن. رزق بالاسر، میشه نعمتایی که بالاسری ردیف میکنه واسمون، بدون تلاش و همت خودمون؛ مثل ارث، موقعیت خانوادگی، اجتماعی. رزق زیرپا، میشه نعمتایی که باید زمینو زیر پا بزاریم تا بهش برسیم؛ مثل تخصص، شغل، تشکیل خانواده.

    آدم مقتصد، نه انقدر دستشو تنگ میگیره آب از دستش نچکه، نه انقدر دست و دل بازی میکنه اقتصادش بپُکه؛ تو مشکلات خودش محصور بشه، بشینه خودشو ملامت کنه: فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً (17:19).

    میگه وَاقْصِدْ فِي مَشْيِكَ (19:31)، خط مشیت تو زندگی بر پایۀ اقتصاد باشه. اقتصاد، از ریشۀ قصده. مقتصد، جَو گیر نمیشه؛ احساسی عمل نمیکنه، با منطق و قصد قبلی پیش میره. قبل از اینکه بخواد از وقت و پولش هزینه کنه، محاسبه میکنه. اولش، نه آخرش. قبلش، نه بعدش. تفاوت حسابداری و حسابگری، دقیقا همینه. آدمای معمولی حسابدارن، آدمای موفق حسابگرن.

    حسابداری یعنی بعد از اینکه کار خودتو کردی، وام گرفتی، چک کشیدی، خونه و ماشین و وسیله خریدی، مسافرت رفتی، مهمونی دادی؛ حساب و کتاب کنی من چقدر پول دادم، الان چقدر دارم؟ حسابگری یعنی قبل از اینکه کار خودتو بکنی، وام بگیری، چک بکشی، خونه و ماشین و وسیله بخری، مسافرت بری، مهمونی بدی؛ حساب و کتاب کنی من چقدر پول دارم، چقدر زمان دارم؟ این هزینه الان واجبه، وقتشه؟ یا ضروری نیست، اولویت بالاتری در پیشه؟ الان هزینه کنم، دخلم به خرجم تا درآمد بعدیم میرسه؟

    اما فرمول طلایی اقتصاد، قانون تعویق و تحقیقه. میگه اگه خیلی وقته قصد داری فلان پول دستت رسید باهاش فلان کارو بکنی، دستت رسید فوری نزن قدش؛ یه مدت به تعویقش بنداز، بیشتر تحقیق کن. نگو قبلا همۀ تحقیقامو کردم، به تعویق انداختم. قانون تعویق و تحقیق، از وقتی حسابه، که پول تو حسابه! تا قبلش راهی بجز صبر نداشتی، پولشو نداشتی. صبر وقتی جواب میده، که موجودیت تکمیله.

    تا قبلش، نگرانیت این بود شاید این پوله نیاد، اون چیزه از دستم بپره! پول که اومد، اگه به تعویق بندازی و بیشتر تحقیق کنی، نگرانیت میشه شاید این پوله از دستم بره، اون چیزه به دردم نخوره! پس تعویق و تحقیق اینجا باعث میشه اصولی و منطقی تصمیم بگیری، نه سریع و احساسی. بعدش چی؟ یا همونو میخری، با اطمینانِ کامل تر. یا یه چیزی میخری با قیمت کمتر، یا کیفیت بهتر. یا میندازیش واسه آیندۀ دورتر، یا منصرف میشی، میری دنبال یه چیز بهتر.

    مَا عَالَ مَنِ اقْتَصَدَ، پس چرا تنگدست نمیشه، اونکه مقتصده؟ چون با قصد قبلی خرج میکنه، نه آنی و احساسی. بسته به میزان درآمدش، نه دل بخواهش. اول هزینه نمیکنه بعد حسابداری، اول حسابگری میکنه بعد هزینه. اگه حساب کرد دید قبل از اینکه درآمد بعدیش برسه قراره کم بیاره، اولویتاشو جابجا میکنه. مخارج غیر ضروریشو حذف میکنه، یا به تعویق میندازه. اگه دید از حساب مالیش عقب افتاده، زمین نمیشینه، چار نعل میتازه. حساب میکنه پولی که الان دارم، با مخارجی که پیش رومه، تا چند روز آینده میکشه؟ اگه دید نمیکشه، قبل از اینکه دیر بشه، فکر شغل بعدیشه.

    اگه از نظر اقتصادی بهش فشار اومد، تا وقتی مجبور نباشه، امروز خودشو با قرض و وام رها نمیکنه، که فردا درگیر تنگدستی شه. امروز به خودش فشار میاره، تا فردا راحت باشه. بجای زوم کردن رو مخارج و مشکلاتش، زوم میکنه رو پس انداز و درآمدش. چون میدونه رو هرچی زوم بشی، همون تو زندگیت بیشتر میشه.

تصاویر ذهنی

5) حکمت 207
  • إِنْ لَمْ تَكُنْ حَلِيماً اگه حلیم نیستی، صبور نیستی
    فَتَحَلَّمْ پس خودتو بزن به صبوری، نقش آدمای حلیمو بازی کن!
    فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ که کم پیش میاد یکی خودشو شبیه قومی کنه،
    إِلَّا أَوْشَكَ أَنْ يَكُونَ مِنْهُمْ مگه اینکه دیر یا زود واقعا بشه مثل همونا.

    پس صحبت از کسیه که یه صفتی رو نداره، ولی میخواد پیدا کنه. خواسته یا دعاش اینه به یه چیزی برسه، ولی توانشو نداره. میگه اول باورتو عوض کن، که ذهنت بفهمه هم میتونی هم میخوای. فَتَحَلَّمْ، بعد ببین آدمای صبور چکار میکنن، تو هم همون کارو بکن. ظاهرا بشو مثل آدمای صبور، واقعا حلیم میشی به مرور.

    تَشَبَّهَ، شبیه کردن، شبیه سازی یا سیمیولیشن (Simulation)، کاریه که اَبَر کامپیوترا انجام میدن. محاسبات انبوه ریاضی، تا یه پدیدۀ جَوّی مثل سونامی رو قبل از وقوعش بازسازی کنن. یه صحنۀ شبیه سازی شده رو تو مانیتور به تصویر بکشن، قبل از اینکه واقعا تو دنیا نمودار بشه.

    مغز ما هم یه اَبَر کامپیوتره که مثل یه پرژکتور (Projector) دائما تصویرای ذهنی مونو سمت کائنات پروجکت (Project) میکنه. اگه یه خواستۀ قوی، پشت یه تصویر ذهنی واضح، به مدت کافی قرار بگیره، دیر یا زود اون خواسته تو پردۀ کائنات نقش میبنده. کائناتم بازتاب شبیه سازی شدۀ اون دعا رو، تو زندگی آیندمون نقش میده. همونکه میگن زندگی کنونی شما، حاصل ذهنیت گذشتۀ شماست.

    حالا دیر یا زود شدن تحقق دعا، به سه چیز بستگی داره: قدرت پرژکتورت، شفافیت تصویرت، تداوم ارسالت.

    یه مثال از بچگی خودمون، چرا وقتی یه اسباب بازی میخواستیم، خیلی زود بهش میرسیدیم؟ چون همۀ فکر و ذکرمون میشد اون (پرژکتور قوی)، با تمام شوق و امید و انگیزه و انرژی دربارش حرف میزدیم، بهش فکر میکردیم. واسه اینکه یه تصویر شفاف ازش داشته باشیم (اسلاید) همه جا رو زیر و رو میکردیم، اگه عکسی ازش پیدا میشد از روش نقاشی میکشیدیم. صبح با فکرش بیدار میشدیم، شب تو فکرش میخوابیدیم (تداوم دعا). یادمون نمیرفت چی میخوایم، با اینکه هر روز یه سری مسائل جدید تو زندگی پیش میومد، کلی اسباب بازی دیگه داشتیم. خلاصه انقدر خواستمونو تجسم میکردیم، که یا زود بهش برسیم، یا بهترش به ذهنمون برسه.

    وقت دعا، اگه تحت فشار و ناراحت و خسته و نا امید و طلبکار و ناشُکر باشیم، انرژی کافی واسه دعا کردن نداریم. پرژکتور ذهنمون لامپش خاموشه، یا ضعیفه. هر چقدرم خواستمون واضح و شفاف باشه، هر چقدرم دعامونو تکرار کنیم، بازم خواستمون تو سطح زمین گیره، به آسمون نمیره.

    وقت دعا، اگه آروم و راحت و سرحال و امیدوار و خاضع و شاکر باشیم، انرژی کافی واسه دعا کردن داریم. پرژکتور ذهنمون روشن و پرقدرته، دعامون عمیق و مثبته. اما کافیه تصویر خواستمون شفاف نباشه، خودمونم دقیق ندونیم چی میخوایم. دعامون عمومی و درهمه، جزئیاتش مبهمه. میشه یه پرژکتور پُر نوری، که جلوش یه اسلاید مات و خراب گذاشتی! هرچقدرم زور بزنه، تصویر بدرد بخوری ازش در نمیاد. اون همه توان و زمان دعا، هدر میره.

    وقت دعا، اگه ذهنمون قوی باشه در حد تیم ملی، خواستمون شفاف باشه در حد آینه، ولی دو روز بعدش درگیر مشکلات جدید بشیم، به کل یادمون بره اصلا چه دعایی داشتیم؛ یا هر روز به نسبت شرایط جدید خواستمون عوض بشه، میشه پرژکتوری که پُر نوره، اسلایدش واضحه، اما خیلی زود عکسو از جلوش برداری! یا هی اسلاید جدید توش بزاری. کائنات گیج نمیشه، ولی فرصت شبیه سازی خواسته مونو پیدا نمیکنه. یا یه چیزی شبیه سازی میکنه که میانگین همه دعاهامونه، ولی هیچ کدومش نیست!

    پس طبق این حکمت، چه حلیم نباشی و بخوای بشی، چه هر دعا و خواسته دیگه ای داشته باشی، اجابتش و زمان تحققش، به سه چیز بستگی داره: شدت دعای قلبت، وضوح تصویر ذهنت، استمرار خواستنت.

نیروهای منفی

4) حکمت 400
  • الْعَيْنُ حَقٌّ، چشم زدن، چشم زخم خوردن، حقیقت داره.
    وَ الرُّقَى حَقٌّ، و قدرتای فرابشری، ماورائی، حقیقت داره.
    وَ السِّحْرُ حَقٌّ، و سحر و جادو، انرژیای منفی، حقیقت داره.
    وَ الْفَأْلُ حَقٌّ، و همچنین به فال نیک گرفتن هم حقیقت داره!

    الْعَيْن، انرژی چشم زخمه. همونی که پناه میبریم مِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ (113:5) از شرّ حسود وقتی حسادتش تحریک بشه. حسادتی که هرکدوم ما، کم و بیش، هم ازش ضربه خوردیم، هم باهاش ضربه زدیم! حسادتی که باعث شد یوسف، به دست برادرای خودش بیافته تو چاه. یا قبلتر، باعث شد قابیل برادرش هابیل رو بکُشه. یا اصلا از همۀ اینا قبلتر، زمان خلقت آدم، حسادت شیطون باعث شد قسم بخوره همه ما رو اغوا میکنه، مگه بنده های خالص خدا (38:83).

    بهترین مثال چشم زخم تو قرآن، داستان قارونه. یا بگیم ایلان ماسکِ زمان موسی! دائما اخبار ثروتش، امکاناتش، لذتای زندگیش، همه چیزش سر زبونا، جلوی چشم آدما بود. إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لَا تَفْرَحْ، وقتی قومش بهش گفتن انقدر پُز داشته هاتو نده، تفریحات و امکاناتت رو نمایش نده (28:76). يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ، خدایا کاش ما هم یه ذره مثل این قارون بودیم! ما زندگی میکنیم، یا اون؟! إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ، چه حظّی میبره، چه لذت عظیمی داره تو زندگی (28:79). نهایتا انقدر تجمع چشم زخم مردم و سنگینی بار گنجاش زیاد شد، فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ، که زیر پاش سست شد، زمین رانش کرد، خودش و خونشو و ثروتش، یجا مدفون شدن.

    الرُّقَى، همون معجزه یا قدرت فرا بشریه. مردم زمان پیامبر، میگفتن لَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ. ایمان نمیاریم به قدرتت، باور نداریم در ارتباطی با فرشتۀ وحی. چون نه خدا بهت ثروت و خونۀ لاکچری داده، يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ، نه معجزه ای از آسمون واسمون آوردی، تَرْقَىٰ فِي السَّمَاءِ (17:93). ارتباط قلبی محمد با خدا، به واسطۀ جبرئیل، در دل کوه، طبیعتا واسه مردم مشهود نبود. اما جالبه امروز تنها معجزه ای که همۀ مردم هنوز میتونن با چشم خودشون ببینن، همین قرآنه، حاصل همون ارتباط قلبی مخفی. اما نه دیگه اثری مونده از معجزات موسی، نه شفای عیسی.

    اولین آیۀ سِحر تو قرآن، مربوط به زمان سلیمانه (2:102). سلیمان انقدر قدرتای عجیب و ماورایی داشت، خدا هاروت و ماروت رو فرستاد به مردم تعلیم علوم غریبه یا همون سِحر بدن، که فکر نکنن سلیمان خداست! اگه قدرتی خدا بهش داده، ناشی از آگاهیش به علوم پنهانی عالمه. عالمی که ظاهرا بر مبنای قوانین ثابت فیزیک اداره میشه، ولی با تغییر کدهای پشت پرده، صحنه هاش میتونه عوض بشه. خلاصه مردم بجای فهم و کشف حقایق، از اون علوم و آگاهی سوء استفاده کردن؛ يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ، تفرقه مینداختن باهاش، بین مرد و زنش.

    پس چشم زخم، معجزه و قدرتای فرا بشری، سحر و جادو، همش واقعیه. نه تلقینه، نه توهم، نه خرافات.

    اما راز رهایی ما از ترس و نگرانی بابت هجوم اینهمه انرژیای منفی، که از بیرونه و کنترلش دست ما نیست، کلمۀ آخر همین حکمته. میگه همونقدری که انرژیای منفی قدرت و حقیقت داره، وَ الْفَأْلُ حَقٌّ، به فال نیک گرفتن هم همونقدر حقیقیه، قدرت داره! اسفند و چهارقل و ذکر و دعا و صدقه، همش موثره، ولی درمان موقته. ما هیچ راهی واسه جلوگیری از نفوذ ویروسای مهاجم به بدنمون نداریم، جز اینکه بجای ترس و فرار، بدن خودمون رو واسه مقابله آماده و تقویت کنیم.

    به مصداق همون حدیثِ تَفَأّلوا بِالخَیرَ تَجِدُوهُ، به فال نیک بگیری، نتیجه میگیری. یا الخیر فی ما وقع، خیریت تو همونیه که اتفاق میافته، حتی اگه ظاهرا بد باشه. ید الله فوق ایدیهم، دست خدا بالای دست اوناست، احاطه داره به انرژی منفیشون. اگه بالا دست شمان، زیردست خدان. چیزیم از زیر دست خدا در نمیره، هیچ اتفاقی بدشانسی شما نیست، همه چیز رو حسابه، حکمت داره. پس اینکه به فال نیک بگیریم، نه اینکه واقع بین نباشیم. واقعیت اینه خیلی از نزدیکا، ممکنه دور، یا حتی دشمن باشن. إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ، اگه واست اتفاق خوبی بیافته ناراحت بشن، وَإِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِهَا، و اگه اتفاق بدی افتاد دلشون خنک شه! (3:120)

    به فال نیک بگیر، یعنی زاویۀ دیدت رو ببر بالاتر. از آدم مشکل دار به حکمت حضورش تو زندگیت، از عامل درد به نقش درمانیش. تو اوج مشکلات بزرگت، بدون خدات بزرگ تره. اگه یه وزنۀ سنگین راهتو بست، اتفاقی نبوده، مربی انتخابش کرده، چون میدونسته از پسش بر میای، مناسب رشد عضلاتته. إِن تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا، اگه صبر کنی و ضعف نشون ندی، خودتو کنترل کنی، لَا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا، انرژی منفیشون، کید و نقششون، کینه و حسادتشون، سحر و جادوشون، هیچ ضرری بهت نمیزنه. إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا (4:76)، که نقشۀ شیطون، واسه تحریک انرژی منفی اطرافیا علیه تو، هرچقدر حسابشده، بازم ناشی از ضعف خودشه. پس نگران انرژی منفی دیگران نباش، راه خودتو برو، انرژی مثبت بده. إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ (11:114)، که خوبیا، بدیا رو میبره.

عجب از انسان!

3) حکمت 8
  • اعْجَبُوا لِهَذَا الْإِنْسَانِ
    تعجب کنین، از این انسان!

    يَنْظُرُ، نظاره میکنه، نگاه میکنه، بِشَحْمٍ، با یه تکه پیه، تخم چشمش.
    وَ يَتَكَلَّمُ، و کلام میگه، حرف میزنه، بِلَحْمٍ، با یه تکه گوشت، با زبونش.
    وَ يَسْمَعُ، و گوش میده، میشنوه، بِعَظْمٍ، با یه استخونِ داخل گوشش.
    وَ يَتَنَفَّسُ، و نفس میکشه، مِنْ خَرْمٍ، از یه شکاف، از دهان و دماغش.

    نکته اینجاست نمیگه از "خودت" تعجب کن، میگه از "این انسان" تعجب کن! از این بدن انسانی، قالب جسمانی. نگاه کن به شیوۀ نگاه کردنت، شنیدنت، حرف زدنت، نفس کشیدنت. به مصداق: "چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"، یادت نره این چند روز عمر، جسم انسانیت، قفسیه که فعلا ساکنشی.

    یا به مصداق: "موتوا قبل أن تموتوا"، بمیرید، قبل از آنکه بمیرید! یعنی تجربۀ مرگ موقت، قبل از مرگ دائم. همونی که قرآن میگه "اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا"، خدا وفات میده شما رو وقت مرگتون، "وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا" و اونیکه هنوز نمُرده، تو خوابش (زمر:42). چند ساعتی هر شب مرگ رو تجربه میکنیم، از این دنیا میمیریم. صبح مجدد زنده میشیم، به این دنیا برمیگردیم.

    مراقبه هم، نظارتِ بی قضاوته، تعجبِ ناشی از توجه به بینایی و شنوایی خودمون، دَم و باز دَممون. روزۀ سکوت هم، نظارتِ بر زبانمون، و تعجب از قدرت کلاممون. Lucid Dreams یا رؤیای شفاف هم، تجربۀ بیدار موندنِ وسط خوابمون. وقتی وسط عالم رؤیا، قبل از بیدار شدن بیدار بشیم. آگاه باشیم که توی خوابیم، این من و این مکان و صحنه ها، هرچند واقعی، هیچکدوم حقیقت نداره. دیر یا زود صبح میشه، از این عالم مجازیِ موقت بیرون میام، به اون عالمِ حقیقیِ ثابتِ قبلیم برمیگردم.

    هدف اون آیۀ قرآن، این حکمت نهج البلاغه، اون مدیتیشن و مراقبه ها، این شعر و حدیثا، همش یادآوری همین مطلبه که الان هم، این من و این عالم ما، این ناظر و اون مناظر، هرچند واقعی، مثل همون خوابِ شبه. آگاه باشیم که توی خوابیم، این من و این مکان و صحنه ها، هرچند واقعی، هیچکدوم حقیقت نداره. دیر یا زود صبح میشه، از این عالم مجازیِ موقت بیرون میایم، به اون عالمِ حقیقیِ ثابتِ قبلیمون برمیگردیم.

    اما تجربۀ بیداری وسط خواب، پذیرش حقیقت بیرونی وسط واقعیت زندگی، نیاز به تمرین مستمر داره. مُردن، قبل از مُردن؛ آگاهی، قبل از بیدار شدن؛ واسه همینه قرآن (بقره:3) اشاره میکنه به "الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ"، اونایی که پیوسته ایمانشون رو به غیب تقویت میکنن، به حقایقی که از دید عالم واقعی، غائبه. وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ، و حفظ میکنن ارتباطشون رو با خدا، وسط این غم و شادیا، مشغله و گرفتاریا. هر روز، زمانی رو صرف بیداری و احیای ارتباطشون میکنن؛ با عالم بیرون دنیا، یا همون عالم درونشون.

    پس هدف این نیست خواب نبینیم، بیدار باشیم. زندگی نکنیم، بمیریم! که این خواب دیدن عاملش ماییم، و این دنیا خالقش خدا. اما هدف اینه وسط این بازی، در خلال ایفای نقش ها و تجربۀ انواع مراحل و صحنه ها، گاهی آگاهانه نگاه کنیم به عوامل روی صحنه و پشت پرده، بازیگر نقش من و سایرین و کارگردان؛ تا اعْجَبُوا لِهَذَا الْإِنْسَانِ، تعجب کنیم از این انسان!

دل شاد بودن

2) حکمت 91
  • إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ، قطعا این قلبا، این دلا. تَمَلُّ، مَلول میشن، بی میل میشن، دچار خستگی و ملالت میشن. كَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ، همونطوری که بدنا ملول میشن، ملالت پیدا میکنن. فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِكَمِ، پس واسه دلاتون "طرائف الحکم" جور کنین، لطائف و ظرائفِ حکیمانه، مثل: هنر، موسیقی، خلاقیت، انگیزه، سرگرمی. هر چیزی که دلتون رو شاد کنه، روحتون رو به وجد بیاره، حال دلتون رو خوب کنه.

    میگه: ملولی دل، مثل ملولی بدنه؛ ما چه موقع بیمار میشیم، ملالت جسمی پیدا میکنیم؟ وقتی مشکل تغذیه یا تحرک داشته باشیم. غذای خوب و ضروری به بدنمون نرسه، چیزای بد و نامناسب به بدنمون بدیم. تحرک کافی جسمانی نداشته باشیم.

    دل و روح و روان ما هم همینطوره. ممکنه شرایط زندگی از خیلی جهات واقعا خوب باشه، ولی چشممون دائما به نیمۀ خالی، و دلمون کوک نباشه. چون غذای خوب و ضروری به روحمون نمی رسونیم، مثل: هنر، علم، تخصص، آگاهی، خلاقیت، شادی. چیزای بد و نامناسب به دلمون راه میدیم، مثل: ترس، نا امیدی، نا شُکری، کینه، غم. تحرک کافی روحی هم نداریم، انگیزه و هدف و شوق زندگی نداریم. انقدر تو عمق نداشته ها اسیر شدیم، که آزادی عمل واسه لذت بردن از داشته های کوچیک و سطحی زندگی رو از خودمون گرفتیم.

    بهترین الگوی شاد بودن، همین بچه های 5-4 سالۀ اطرافمون هستن. دنبال چیزای دور و بزرگ نمیرن، با همون چیزای کوچیکی که دَمِ دستشونه بازی میکنن، سرگرم میشن. این بازی تا تموم شد، بازی بعدی. یه جا بند نمیشن، میخوان از همه چیز سر در بیارن. میخندن و گریه میکنن، احساساتشون رو سریع و شفاف بُروز میدن. روی کاغذ یا در و دیوار نقاشی میکشن، در خلال کاراشون آواز میخونن. یه چیزایی میسازن، یه چیزایی رو خراب میکنن! اگه زخمی یا تنبیه شدن، چه به حق باشه چه ناحق، یکم گریه و زاری میکنن، بعدش سریع به خودشون میان. نه افسرده میشن، نه کینه به دل میگیرن. جسم و مغزشون دائما درگیر لحظۀ حاله، نه گذشته نه آینده. توقع ندارن یکی از بیرون بهشون انرژی بده، تا شاد بشن. برعکس، کافیه کسی کاری به کارشون نداشته باشه، تا به روش سادۀ خودشون با شادی زندگی رو تجربه کنن.

    این بچه ها، یه آدمای دیگه نیستن، خود ما هستیم، خود ما بودیم! پس من امروز برای رها شدن از افسردگی و دل مُردگی، نیاز به توجه دیگران یا امکانات بیشتر ندارم؛ شادی من، یه جایی در آیندۀ دور در انتظارم نیست. بلکه یه جایی در گذشتۀ زندگیم، گمش کردم. لازمه با خودم خلوت کنم، به عقب برگردم. سری به دوران کودکی و نوجوونیم بزنم. ببینیم اون شادی و لبخند، رضایت و آرامش، خلاقیت و کنجکاوی، هنر و انگیزه و اشتیاق، از کجا میومد؟ الان کجا رفته؟ چطور میتونم مجدد تجربش کنم، شادیای کوچیک زندگیم رو زنده کنم؟ از این همه نعمتی که دارم و تکراری شده برام، مجدد چطور استفاده کنم، تا بیشتر لذت داشته هامو ببرم.

    شاد بودن، دلیل خاصی نمیخواد. خجالت نکش از بیدلیل شاد بودن! نگران حرف مردم نباش، شاید اونا هم مثل تو شادی زندگیشون رو یجا گم کردن، یا با غم و ناله راحت ترن. هنر و آموزش و تفریح و انگیزه های کوچیک واسه خودت جور کن. توقع نداشته باش کسی بجز خودت شادت کنه، بهت انرژی بده. همه این روزا کمبود انرژی دارن، غمگینن. خودت شاد باش، خنده مُسریه، دل اطرافیات هم شاد میشه!

بهترین اعمال

1) حکمت 249​
  • أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ
    با فضیلت ترین عملکرد ها، بهترین کارا، برترین اعمال ما چیه؟

    مَا أَكْرَهْتَ نَفْسَكَ عَلَيْهِ
    اونایی که با کراهت، خودمون رو به انجامش وادار می کنیم. انجامش میدیم با اینکه سختمونه، به دلمون نیست، راحت نیستیم باهاش، لذت نمیبریم ازش، دل بخواهمون نیست.

    خب آخه این چه روشیه! مگه زندگی زوره، که آدم هی خودشو وادار کنه به انجام اون کارایی که دلش نمیخواد!؟ نه، زور نیست، اختیاره. هم مختاریم راهی رو که باید بریم نریم، هم مختاریم بریم وسطش جا بزنیم، هم مختاریم بریم تا آخرش ادامه بدیم. فرقش اینه، اگه یکی بهت بگه خوش بحالت که... مثلا ازدواج کردی، بچه داری، خونه داری، ماشین داری، درآمد داری؛ چه جوابی بهش میدی؟ میگی آره خیلی راحتم، پیشونیم بلنده؟! یا براش تعریف میکنی از فشارایی که روت بوده و هست، راههایی که رفتی و بهایی که پرداختی، تا رسیدی به اون چیزی که الان به چشم میاد.

    همینه که خدا میگه (2:216) عَسَىٰ أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا، چه بسا کراهت دارین از چیزی، وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ، که اون خیره واستون. عَسَىٰ أَن تُحِبُّوا شَيْئًا و چه بسا دلتون شدیدا یه چیزی رو میخواد، وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ که اون شرّ باشه واستون، ضرر بزنه به مسیر آیندتون. وَاللَّهُ يَعْلَمُ، چون خدا علم داره، آینده شما با رسیدنتون به اون خواسته براش معلومه، وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ولی خودتون نمیدونین. فکر میکنین هرچی دلتون بخواد، همون صلاحتونه.

    پس، مهم نیست تو چه فصلی از کتاب زندگی باشیم: کودکی، جوانی، میانسالی، پیری. مهم نیست چه نقشی داشته باشیم: فرزند، همسر، پدر، مادر، مدیر، کارمند. مهم اینه هرکی و هرکجا باشیم، حتی هرچقدر از شرایط و نقشمون خسته یا منزجر باشیم، باز هم تلاش کنیم واسه تغییر و بهبود شرایط. ادامه بدیم، کم نیاریم. شده با زور و اکراه، ولی پیش بریم.

    من چه فشارایی رو قبلا تو زندگیم تحمل کردم، که الان بخاطرش به خودم افتخار میکنم؟ من چه فشارایی رو الان تو زندگیم دارم تحمل میکنم، که باید یادم نره قراره یه روز به همین روزا برگردم و به خودم افتخار کنم، که به لطف خدا کم نیاوردم و تا تهش ادامه دادم.

    پس امید و انگیزتو از دست نده! این فشارا نیومده بشکنی، سوخته بشی؛ اومده شکوفه بدی، ساخته بشی. بلند شو، بگو یا خدای علیّ!